تبليغاتX
هر چه میخواهد دل تنگت بگو

هر چه میخواهد دل تنگت بگو

طنز-3

بچه از باباش ميپرسه: بابا، تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگي ميكنند يا باهم هستن؟ > باباهه ميگه: بچه جون، اگه زنها با شوهراشون يكجا باشن كه آنجا ديگه بهشت نميشه‎ !!! ----------------------------------------- مرد خوب مثل دايناسور مي مونه كه نسلش منقرض شده ولي زن خوب مثل سيمرغ مي مونه كه از اول يه افسانه بوده! ------------ --------- --------- ----- فرق پير دختر با پير پسر: > اولي موفق نشده ازدواج كنه > ولي دومي موفق شده ازدواج نكنه !!! ؟؟؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 13:16  توسط محمد  | 

بد شانس ترین نسل تاریخ

بد شانس ترین نسل تاریخ ایران ما هستیم تو نوزادی شیر خشک نایاب شده بود… تو بچگی هم دوران جنگ بود… دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن… نظام قدیم، نظام جدید، نظام خیلی جدید… رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن… فارغ التحصیل شدیم به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد… ماشین خریدیم بنزین سهمیه بندی شد.
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 13:54  توسط محمد  | 

طنز

------------ --------- --------- بعد چهــــار ســـــال پشت کنـکـور/ قبول شدی یه جــــای دور بــــا زور/ آخر سر گــــرفتی بـــــا هـنّ و هن/ لیســـــــانــس درّه تپّـــه از رودهـن/ نشستی خــونـه گل لگد می کنی/ خـواستـگارای خــوبــو رد می کنی / به خـــــــاطر اینکـه لیسـانس داری/ بی خـودو بی جهت کلاس میذاری/ چرا باید تو کـه لیسانسه مــــونی؟/ از رو کتــاب متنـو غلـــــط بخـونی؟/ یه نکته هم بگم که یـــــــادت نـره/ لیسانس خوبه ، ولی سـواد بهتره/ میگی فلانی کــه بـابــاش وزیــــره/ روزی هزار دفـعه بـرات می میـــره/ برای ســـرکــار که بـابــات عـوامـه/ فکـرای اینـجوری خیــال خـــــامــه/ آخه بابــا اونکه بـــابـــاش وزیــــره/ مگه خُـله بیـــــاد تـــــــورو بگیــره/ هرجـــا میری کلّی طلا بــاهـــاتـه/ تمـــوم دغدغت النگـــــوهـــاتــــه/ تــــــوی طــلا فــــروشیـا پلاسی/ بــه این میگن آخــــر بی کلاسی/ میخوای مث عروس قصّه ها شی/ کلّ نداشته هــاتـو داشته بـاشی/ هزار امیــــد و آرزو بــاهــــاتــــــه/ اینــا امید نیست، عُقده هـــــاتــه/ شوهر بیچاره کـه کـــــــارمنــــده/ چـه میدونه قیمت بنــــــز چـنــده/ فـرشای شوهرت کــه زیر پـــاتـه/ بعض گلیم پـــــاره ی بـــابـــــاتـه/ صبر اونم یـه دفعـه ای سر میــاد/ صدای آژیـــــــــر خطـر در میـــاد/ وقتی ببــینه زندگیش سیـــاهــه/ چاره ی کـــــار توی دادگــــاهــه /
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 1:44  توسط محمد  | 

طنز - مشاعره زن و مرد

ناهید نوری

به نام خدایی که زن آفرید حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از لجن و بعداً مرا از لجن آفرید !

برای من انواع گیسو و موی برای تو قدری چمن آفرید !

مرا شکل طاووس کرد و تورا شبیه بز و کرگدن آفرید !

به نام خدایی که اعجاز کرد مرا مثل آهو ختن آفرید

تورا روز اول به همراه من رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما بلندگو به جای دهن آفرید !

وزیر و وکیل و رئیس ­ ات نمود مرا خانه ­ داری خفن آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب شراره ، پری ، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر براد پیت من را حَسَنْ آفرید !

برایم لباس عروسی کشید و عمری مرا در کفن آفرید

به نام خدایی که سهم تو را مساوی تر از سهم من آفرید

و پاسخ دندان شکن نادر جدیدی

به‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین

خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسن‌الخالقین

پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین

رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !

نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!

مرا ساده و بی‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بی‌خشم و کین

زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک‌درخت / و دادم به او سیب چون انگبین

چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین

تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایش‌ات / نشسته مداوم تو را در کمین !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 18:27  توسط محمد  | 

من چقدر ثروتمندم



هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هردو
لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.

پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به
آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک
آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.گفتم:«بیایین تو یه
فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار
بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته
و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان
خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید:«ببخشین خانم! شما
پولدارین »نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم:«من اوه… نه!»دختر
کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت:«آخه رنگ فنجون و نعلبکى
اش به هم مى خوره.»آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند
تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت
کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت،
سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى
ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را
مرتب کردم.

لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان
جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

دلم می خواد برای فردایی بهتر تلاش کنم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:27  توسط محمد  | 

خرده جنایت‌های زن و شوهری

این نبرد هرکاری مجازه: مریضی، کری،بی تفاوتی،خرفتی.اونی پیروز می‌شه که بیشتر عمر کنه.آره، اینه زندگی زناشویی. شراکتی که اولش پدر مردمو درمیاره و بعدش پدر همدیگه‌رو.یک راه دور و درازیه به طرف مرگ با جنازه‌هایی که به‌جا میذاره.یک زوج جوان میخوان از شر بقیه راحت شن تا با هم تنها بمونن.وقتی پیر شدن هرکدوم میخوان از شر اون یکی خلاص شن.وقتی یه زن و مرد رو سر سفره‌ی عقد میبینین هیچ‌وقت از خودتون پرسیدین کدومشون قراره قاتل اون یکی بشه؟


خرده جنایت‌های زناشوهری/ اریک امانوئل اشمیت/ شهلا حائری
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:6  توسط محمد  | 

. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 2:30  توسط محمد  | 

پیغام گیر شاعران

پیغام گیر فردوسی

نمی باشم امروز اندر سرای

که رسم ادب را بیارم به جای

 

به پیغامت ای دوست گویم جواب

چو فردا بر آید بلند آفتاب

 

 

پیغام گیر خیام

  این چرخ فلک عمر مرا داد به باد

ممنون توام که کرده ای از من یاد

 

رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش

آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد

 

پیغام گیر منوچهری

از شرم به رنگ باده باشد رویم

در خانه نباشم که سلامی گویم

 

بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت

زان پیش که همچو برف گردد رویم

 

 پیغام گیر مولانا

هر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم

شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم

 

برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود

فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم

 

 

پیغام گیر بابا طاهر

 تلیفون کرده ای جانم فدایت

الهی مو به قوربون صدایت

 

چو از صحرا بیایم نازنینم

فرستم پاسخی از دل برایت

 

 

پیغام گیر حافظ

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور

تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور

 

 

بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام

زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور

 

  

پیغام گیر سعدی

از آوای دل انگیز تو مستم

نباشم خانه و شرمنده هستم

 

به پیغام تو خواهم گفت پاسخ

فلک را گر فرصتی دادی به دستم

  

 

 

پیغام گیر نیما

  چون صداهایی که می آید

شباهنگام از جنگل

از شغالی دور

گر شنیدی بوق

بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم

در فضایی عاری از تزویر

ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه

پاسخی گیرد ز من از دره های یوش

 

 

پیغام گیر شاملو

بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت

سنگواره ای از دستان آدمیت

آتشی و چرخی که آفرید

تا کلید واژه ای از دور شنوا

در آن با من سخن بگو

که با همان جوابی گویم

تآنگاه که توانستن سرودی است

 

 

 

پیغام گیر سایه

ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان

دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان

 

گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد

به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان

 

 

پیغام گیر فروغ

نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند

سلامی دوباره خواهم داد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:49  توسط محمد  | 

تحقیق در مورد عمه عطار

چندی پیش دوستی تعریف می‌کرد که برادر زاده دبستانی‌اش هیجان زده از مدرسه به خانه می‌آید و می‌گوید سر صف اعلام کرده‌اند که به هر کس که بهترین تحقیق را در مورد "عمه عطار"! بکند و تا پایان هفته به مدرسه بدهد جایزه تعلق می‌گیرد.

همه خانواده به اصرار برادر زاده به تکاپو افتادند تا راجع به عمه عطار تحقیق کنند. اما دریغ از یک خط که در مورد خانواده پدری عطار در کتابها نوشته شده باشد و معلوم نبود آیا عطار عمه هم داشته است یا نه؟ به هر کسی که دستی در ادبیات داشت رو انداختند و همه متعجب بودند که این دیگر چه قماش مسابقه‌ای است؟ باز اگر راجع به خود عطار بود یک حرفی اما عمه عطار؟

خلاصه آخر هفته مادر بچه تصمیم می‌گیرد به مدرسه برود و با مسئولین آن صحبت کند که این چه بساطی است که راه انداخته‌اند و تحقیق محال از بچه‌ها خواسته‌اند. مدیر مدرسه پاسخ می‌دهد که اصلاً موضوع این مسابقه تحقیق در مورد زندگی عمه عطار نبوده بلکه تحقیق در مورد زندگی "ائمه اطهار" بوده است
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 12:7  توسط محمد  | 

کامپیوتر مذکر است یا مونث؟

استاد زبان فرانسه در مورد مذکر يا مونث بودن اسمها توضيح ميداد که پرسيد: کامپيوتر مذکر است يا مونث؟

کليه دانشجويان دختر جنس رايانه را به دلايل زير مرد اعلام کردند:ا
وقتي به آن عادت مي کنيم گمان مي کنيم بدون آن قادر به انجام کاري نيستم با آن که داده هاي زيادي دارند اما نادانند قرار است مشکلات را حل کنند اما در بيشتر اوقات معضل اصلي خودشانند همين که پايبند يکي از آنها شديد متوجه ميشويد که اگر صبر کرده بوديد مورد بهتري از آن نصيبتان مي شد

کليه دانشجويان پسر به دلايل زير جنس رايانه را زن اعلام کردند:ا
به غير از خالق آنها کسي از منطق دروني آنها سر در نمي آوردکسي از زبان ارتباطي آنها سر در نمي آورد کوچکترين اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخيره مي کنند تا بعد ها تلافي کنند همين که پايبند يکي از آنها شديد بايد تمام پول خود را صرف خريد لوازم جانبي آنها بکنید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 18:30  توسط محمد  | 

بچه ها میدانند - بچه ها میفهمند-3


دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندار عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم..
معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 14:32  توسط محمد  | 

بچه ها میدانند - بچه ها میفهمند-2

يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد

ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد

از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟

مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، يکى از موهايم سفيد مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 14:13  توسط محمد  | 

بچه ها میدانند - بچه ها میفهمند1

معلم داشت جريان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى اين که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر
شود گفت بچه‌ها! اگر من روى سرم بايستم، همان طور که مى‌دانيد خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود.

بچه‌ها گفتند: بله

معلم ادامه داد: پس چرا الان که ايستاده‌ام خون در پاهايم جمع نمى‌شود؟

يکى از بچه‌ها گفت: براى اين که پاهاتون خالى نيست.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 14:11  توسط محمد  | 

عجب رسمیه رسم زمونه

خونه مون عیدا پر مهمونه
می رن مهمونا از اونا فقط
آشغالِ میوه به جا می مونه !
کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی ؟
کجا رفت اون موز ؟! خدا می دونه !
جعبه خالی ِ شیرینی هنوز
گوشه ی طاقچه پیش گلدونه
عطرش پیچیده تا آشپزخونه
شیرینیش کجاست ؟ خدا می دونه
می رن مهمونا از اونا فقط
جعبه ی خالی به جا می مونه !
از بس خونه رو به هم می ریزن
آدم مثل اسب(!) تو گِل می مونه
یکی نیست بگه خداوکیلی
جای پوست پسته توی قندونه ؟!
قند نصفه ی عموجون هنوز
خیس و لهیده ته فنجونه
حالا خداییش قندش مهم نیست
کنار اون قند نصف دندونه !
می رن مهمونا از اونا فقط
نصفه ی دندون به جا می مونه !!
پسته ی خندون ، بادوم شیرین
فندق در باز ، مال مهمونه
« پرسید زیر لب یکی با حسرت » :
که از این آجیل، به غیر از تخمه،
واسه ما بعدها چی چی می مونه ؟
 

شعر از مهدی استاداحمد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 4:17  توسط محمد  | 

دانشگاه پیام اینا-طنز

من تصميم گرفته‌ام که وقتی بزرگ شدم حتماً بروم دانشگاه بازيگر بشوم چون که آدم بچه معروف می‌شود و خيلی آدم را تحويل می‌گيرند و هميشه عکس آدم را به ديوار اتاقشان می‌زنند و آدم پولدار هم می‌شود و حتی روی تبليغات بزرگ اتوبان هم عکس آدم هست.
کاوه که بابايش يک ديويست و شيش دارد امروز پز می‌داد که خواهرش که اسمش خيلی سخت است و نمی‌دانم که روژان هست يا روژين دانشگاه قبول شده و خيلی همه در خانواده‌اش به او می‌گويند خانوم مهندس چون که انگيليسی قبول شده. کاوه می‌گويد که دانشگاه خواهرش خيلی دانشگاه خوبی است چون که پيام است و پيام همه چيزش معروف است مثل راديويش که خيلی آهنگ‌های زيبا می‌گذارد و توی همه تاکسی‌ها گوش می‌دهيم و حتی برای همين هست که به اس‌مس می‌گويند کوته‌پيام. اما من فکر می‌کنم که حتی بهمن که همکلاسيمان هست و خيلی چاقالو هست و دائم دهانش می‌جنبد و تمبل است و روزها استراحت می‌کند تا شبها بهتر بتواند بخوابد هم می‌تواند انگيليسی در دانشگاه پيام اينها قبول شود.
خانوم مشيری می‌گويد که آدم بايد درس بخواند و تا تحصيلاتش زياد شود و فرهنگ بالا برود. ولی بابای من می‌گويد که درس را بخوانيم خوب است اما بايد مخمان خوب کار کند تا پولدار شويم. به نظر من مسعود که از بچه‌های بزرگ کوچه ما هست و دوست من هست و چون دانشگاه قبول نشده بايد برود سربازی و موهايش را کوتاه کرده است و خنده‌دار شده است هم پولدار می‌شود چون که همين الان خودش موتور پرشی دارد و ماشين سوناتای بابايش را هم بر می‌دارد و از الان به فکر پولدار شدن است چون کار می‌کند و مسافرکشی می‌کند. بابای من می‌گويد کار عار نيست و من فکر می‌کنم با اين که بابای مسعود خيلی پولدار است اما مسعود هميشه خيلی زحمت می‌کشيد و بعضی وقت‌ها خواهر کاوه را می‌رسانيد به سر کلاس‌های کنکورش.

امروز که جمعه بود و من بعد از کارتون آمده بودم توی کوچه تا با کاوه برويم گيم‌نت ديدم که مسعود که به خاطر سربازی کچل کرده، نشسته روی پله‌ها و دارد با موبايلش حرف می‌زند که انگار آنتن نمی داد چون داد می‌زند توی موبايلش و صورتش قرمز شده بود و رگ‌های گردنش باد کرده بود.
رفتم کنارش نشستم چون که ما با هم دوست هستيم و مسعود از من خوشش می‌آيد چون که بزرگ هستم و از کاوه خوشش نمی‌آيد چون که مسعود می‌گويد که بچه پررو است و فوضولی می‌کند. بعدش مسعود که انگار از داد زدن صدايش گرفته بود و مثل آدم‌هايی که گريه کرده‌اند اشک توی چشم‌هاش بود، دستش را گذاشت روی شانه‌های من و با صدای گرفته گفت که آخه چرا؟
من فکر می کنم که مسعود خيلی باسواد است و بعضی وقت‌ها حرف‌های جالبی می‌زند که حتی خواهر کاوه که دانشگاه قبول شده و سوادش بيشتر است، بلد نيست بزند.
مسعود گفت که اين انصاف نيست که دانشگاه قبول نشده. من تصميم گرفته‌ام که دوستم را دلداری بدهم چون که آدم بايد هوای دوستش را داشته باشد مخصوصاً که ناراحت باشد. من فکر می‌کنم که خواهر کاوه خيلی از خودش تشکر می‌کند که دانشگاه قبول شده چون وقتی که خواهر کاوه از جلوی ما رد می‌شود، سرش را يک وری می‌کند و دماغش را که پارسال عمل کرده و چسب می‌زد قبلاً، بالا می‌گيرد و انگار از خرطون فيل افتاده است.
مسعود به من گفت که چرا منفی در منفی می‌شود مثبت اما مثبت در مثبت نمی‌شود منفی و من با اين که رياضی خيلی خوب بلدم، هنوز تا سر جدول ضرب 6 خوانده‌ايم، فهميدم که مسعود دوست داشت رشته رياضی قبول شود.

http://ariaclick.com/content/view/81/42/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 19:3  توسط محمد  |